تبلیغات
سلام بر بهشتیان

سلام بر بهشتیان
قالب وبلاگ
لینک های مفید

 

 [گزارش ورود اهل بیت به شام و مجلس یزید]

عبید اللَّه بن زیاد پس از اینكه سر امام حسین علیه السّلام را به شام فرستاد دستور داد زنان و كودكان را آماده رفتن به شام كنند، و دستور داد على بن الحسین علیه السّلام را غل و زنجیر به گردنش نهادند، سپس آنها را به دنبال سرها با محفر بن ثعلبه عائذى و شمر بن ذى الجوشن روانه كرد. آنان را آوردند تا به گروهى كه سرها با ایشان بود رسیدند، هنگامی که به در قصر یزید رسیدند، محفر بن ثعلبه گفت: این محفر بن ثعلبه است كه مردمان پست نابكار را نزد امیر المؤمنین آورده است؟

 (راوى) گوید: هنگامى كه سرها را پیش روى یزید نهادند که در میان آن ها سر حسین علیه السّلام بود یزید به على بن الحسین علیه السّلام گفت: اى پسر حسین، پدرت با من‏خویشاوندى خود را برید و حق مرا نادیده گرفت و در سلطنت من به نزاع با من برخاست پس خدا با او چنان كرد كه دیدى.!

 على بن الحسین علیه السّلام فرمود: "هیچ مصیبتی (ناخواسته)در زمین و نه در وجودشما روی نمی دهد مگر این که همه انها قبل از آن که زمین را بیافرینیم در لوح محفوظ ثبت است واین امر برای خدا اسان است.(سوره حدید آیه 22) یزید به پسرش خالد گفت: پاسخش را بده، خالد نمی دانست که چگونه پاسخ بگوید، پس یزید گفت: «هر مصیبتی به شما رسد بخاطر اعمالی است که انجام داده اید و بسیاری را نیز عفو می کند. (سوره شورى آیه 30) سپس زنان و كودكان را پیش روى خود نشانید و وضع لباس و هیئت آنان را نامناسب دید پس گفت: خدا روى پسر مرجانه (عبید اللَّه بن زیاد) را زشت كند، اگر میانه شما خویشاوندى و نزدیكى بود این كار را با شما را نمی كرد و شما را بااین حال نمى‏فرستاد.


فاطمه دختر امام حسین علیه السّلام گوید: چون ما پیش روى یزید نشستیم دلش به حال ما سوخت پس مردى سرخ رو از مردم شام‏ برخاسته گفت: اى امیر المؤمنین این دخترك را به من ببخش و مقصودش من بودم كه بهره از زیبائى داشتم، من به خود لرزیدم و گمان كردم چنین كارى خواهد شد، پس جامه عمه‏ام زینب را گرفتم و زینب كه می دانست چنین كارى نخواهد شد به آن مرد شامى گفت: به خدا دروغ گفتى و خود را پست كردى، به خدا این كار نه براى تو خواهد بود و نه براى او (یعنى یزید) یزید خشمگین شده به زینب گفت: تو دروغ گفتى این كار به دست من است و اگر بخواهم آن را انجام خواهم داد؟

زینب گفت: به خدا قسم این كار را خدا به دست تو نداده جز این كه از دین ما بیرون بروى و به آئین دیگرى درآئى! یزید از شدت خشم بجوش آمده گفت: با من چنین حرف می زنی؟ این پدرت و برادرت  هستند که از آئین بیرون رفته‏اند، زینب فرمود: تو و پدرت و جدت به دین خدا و آئین پدر و برادر من هدایت گشته‏اى اگر مسلمانى!!

یزید گفت: دروغ گفتى اى دشمن خدا، زینب فرمود: تو اكنون امیر و فرمانروائى (هر چه بخواهى می گویی و هر چه بخواهى انجام می دهى) و دشنام می دهی و با سلطنتت بر ما چیره هستی. یزید گویا (از این سخنان آن جناب) شرمنده گشت و خاموش شد، پس آن مرد بار دیگر گفت: این دخترك را به من ببخش؟ یزید به او گفت: دور شو خدا مرگت دهد.

سپس دستور داد زنان را در خانه ای جداگانه جای دهند، و على بن الحسین علیهما السّلام نیز نزد ایشان باشد، پس خانه چسبیده به خانه یزید براى ایشان خالى كرده، و چند روزى آن خاندان (عصمت) در آنجا ماندند، آنگاه یزید نعمان بن بشیر را خواست به او گفت، آماده شو تا این زنان را به مدینه ببرى، و چون خواست آنان را به مدینه بفرستد على بن الحسین علیهما السّلام را پیش خود خواند و در خلوت به او گفت: خدا لعنت كند پسر مرجانه (عبید اللَّه) را، آگاه باش به خدا اگر من با پدرت برخورد كرده بودم (و سر و كارش به دست من افتاده بود) هیچ چیز از من نمی خواست جز آن كه به او می دادم و به هر نیروئى كه داشتم مرگ را از او جلوگیرى می كردم (و نمی گذاشتم او را بكشند) ولى خدا چنین مقدر كرده بود كه دیدى.(این قسمت گزارش جای تامل فراوان دارد که ایا واقعا یزید اینگونه بوده است؟ پس چه کسی دستور کشتن و اسارت اهل بیت را صادر کرد؟)

منبع:ارشاد مفید




[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ عباس عارفی نژاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


با سلام خیلی خوش آمدید. این وبلاگ را بیشتر برای مسائل کاربردی کلامی و معرفتی راه انداختم البته از مطالب دیگر هم غافل نخواهم بود. یا علی مدد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
#
# #